|
پروردگارا، بر ساحل انتظار تنها نشستهام و تنها به تو فكر ميكنم و موجهاي غمگين نگاهم تا بيكرانههاي نگاهت پر كشيده است. يا رب نگهي به سويم بيانداز كه بي نگه تو از هرچه زندگيست بيزارم، خستهام، خسته از هرچه درماندگي و پريشانيست. خستهام از هرچه رنگ و رياست و هرچه بيكسي و بيوفايي است... خار مغيلانم سرگشته و حيران در صحراي برهوت هستي آواره و نالان و حيران، زخمي و گريان، به اميد نوري و سرابي به هر سويي روانم، گه نوري ميرسد از دور به چشم و گه ظلمت و تاريكي پايدار. خداي من، ميبيني مرا گه چگونه در اوج استيصال و بيچارگي، رو به سوي تو كردهام و گرفتارم و گرفتاريم تنها در دستان پر توان تو باز ميشود. پروردگارا قلبم مالامال درد است. از معصيت گناهانم بگويم يا بيچارگي نفسم؟ نجاتم بده.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 18:4 توسط پریسا
|
|
ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم.
غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند