کاش می شد به سینه دیوار ،مثل یک قاب کهنه ، خاکی شد
بی هراس جهنمی سوزان ،از خدا قدر کوچه، شاکی شد
یاد من نه نمی رود هرگز ، من معمای رنگی ات بودم
باور احمقانه ام این بود، که خداوند سنگی ات بودم
من خدایی که تو نمی دیدی، من فقط جمله می شدم بر تو
آی اینک بخند پیغمبر، بر خدایی که له شده در تو
من خدا، نه نبوده ام هرگز، چون به زانوی گریه افتادم
رفته بودی و من خیالم را، با خیالت فریب می دادم
تب گرفته تمام ایمانم، آه یعنی خدا حسادت کرد ؟
دید من کودکانه می پوسم و به پوسیدن من عادت کرد
مدتی می شود که چشمانم ، پشت این شیشه خسته می سوزد
قلب من چاک چاک خداست ، مادرم هی بهانه می دوزد
بسترم گر گرفته کابوسیست، من عذابی جهنمی دارم
سالها می شود که شبها را، تا طلوع سپیده بیدارم
من مسلمان دگر نخواهم شد، فبله من را به کفر می آرد
از بلندای آینه امشب، لخته لخته، سراب می بارد
یک قلم مانده توی دستانم ، روح من، زیر چکمه های خداست
جانمازم شکسته و امشب قسمتم طعم طعنه های شماست
دامنم لکه های بی رنگی ست، وای بر اعتماد پاک من
دست و پا می زدم به خاطر تو، پا نهادی به قلب چاک من
دیگر این گیسوان آشفته، معنی پنجه را نمی داند
به حقیقت قسم که چشمانم، حرف آیینه را نمی خواند
مانده ام توی کوچه سرگردان، مات این سایه های تکراری
مادرم توی گریه می گوید : دختر من ،هنوز بیداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

