تبليغاتX
 آرام ترین فریاد

ای کاش
کاش کودک بودم
 
 تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
 
 عمیق ترین خواب دنیا را داشتم
 
. و صبح ها با خمیازه و عشوه ای کودکانه
 
، بعد از همه از خواب بر می خواستم.
 
ای کاش کودک بودم
 
، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
 
 و داد می زدم
 
 تا همه درد مرا بفهمند.
 
ای کاش کودک بودم
 
 تا عروسک هایم را در اختیار می گرفتم
 
 و هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم !.
 
ای کاش کودک بودم
 
، تا بزرگترین شیطنت کودکیم نقاشی روی دیوار بود.
 
 
ای کاش کودک بودم
 
 تا از ته دل می خندیدم
 
.نه اینکه مجبور باشم
 
 همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
 
ای کاش کودک بودم
 
، تا در اوج ناراحتی و درد
 
 با یک بوسه تو
 
، همه چیز را فراموش می کردم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 11:6 توسط پریسا |

روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلي خواند ،

 دلش تر شد و رفت

 چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلا د : همان روز که عاشق شده بود

 مرگ با لحظه ي ميلا د برابر شد

 و رفت

او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد

 عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

 هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

 آدمی ساده که يک روز کبوتر شد و رفت.

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:54 توسط پریسا |

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم.
غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

Home
Email
Night Skin