تبليغاتX
 آرام ترین فریاد

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهائيست

ببين مرگ مرا در خود كه مرگ من تماشائيست

گاهي دلم نميخواست تورا ببينم اما تو در كنارم بودي و نفس هايت يخ روزهايم را ذوب ميكرد.

گاهي دلم نميخواست تو را بخوانم اما تو مثل يك ترانه زيبا بر لبم زندگي ميكردي.

من در كنارتو بودم بي انكه شور و نوايي داشته باشم بي انكه بدانم تو از خورشيد گرمتري.

بي انكه بدانم تو از همه شعرهايي كه من ازبر كرده ام شنيدني تري.

من در كنار تو بودم اما دريغا نميدانستم كجا هستم نميدانستم از اسمان و زمين چه ميخواهم

در ديوان حافظ دنبال كسي مي گشتم كه مرا تا دروازه هاي قيامت ببرد من انگار منتظربودم كه كسي

بيايد كه قلبش زادگاه تمام گل ها باشد وقتي به من نگاه كردي چشمهايم را بستم وقتي در جاده هاي

خاطره غزل مي خواندي ايستادم و خاموش ماندم.

مهربانانه امدي سنگدلانه رفتم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 17:11 توسط پریسا |

منتظر بودم و انگار                  از دلم خبر نداشتي


آخي ، حيووني دل من                رفتي اونو جا گذاشتي


ساعت از حتي گذشت و              منتظر بازم نشستم


با مرور خاطراتت                      گوشه ي کوچه شکستم


بي دوچرخه بي ترانه                  دست خالي بي بهانه


انتظاري بي دريغ و                    التماسي عاشقانه


خلوت تاريک کوچه                      اشکاي تنهاي تنها


حسرت شونه هاي تو                 خم شدن از زور سرما


تو نيومدي ... نه هرگز                نه همون روز و نه امروز


منتظر ميشينم اينجا                    تا که برگردي تو يک روز

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 19:14 توسط پریسا |

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم.
غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

Home
Email
Night Skin