تبليغاتX
 آرام ترین فریاد
آرام ترین فریاد
تنهایی

کی گفته تنهایی زشته؟
دلگیره؟
تنهایی خیلی قشنگ و با ارزشه

هر کسی لیاقت اینو نداره که اونو باهاش قسمت کنین


?پریسا | در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 12:12 | پیوند  | 
در این سرای بی کسی

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند

                                       به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند

                                      کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار

                                     دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهی ست پُر ستم که اندر او به غیرِ غم

                                     یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود

                                    که خنجرِ غمت ازین خراب تر نمی زند!

چه چشمِ پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟

                                   برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی زند!

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست

                                    اگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی زند.

 


?پریسا | در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 12:37 | پیوند  | 
كاش مي شد

 

کاش می شد به سینه دیوار ،مثل یک قاب کهنه ، خاکی شد

 
بی هراس جهنمی سوزان ،از خدا قدر کوچه، شاکی شد


یاد من نه نمی رود هرگز ، من معمای رنگی ات بودم


باور احمقانه ام این بود، که خداوند سنگی ات بودم


من خدایی که تو نمی دیدی، من فقط جمله می شدم بر تو


آی اینک بخند پیغمبر، بر خدایی که له شده در تو


من خدا، نه نبوده ام هرگز، چون به زانوی گریه افتادم


رفته بودی و من خیالم را، با خیالت فریب می دادم


تب گرفته تمام ایمانم، آه یعنی خدا حسادت کرد ؟


دید من کودکانه می پوسم و به پوسیدن من عادت کرد


مدتی می شود که چشمانم ، پشت این شیشه خسته می سوزد


قلب من چاک چاک خداست ، مادرم هی بهانه می دوزد


بسترم گر گرفته کابوسیست، من عذابی جهنمی دارم


سالها می شود که شبها را، تا طلوع سپیده بیدارم


من مسلمان دگر نخواهم شد، فبله من را به کفر می آرد


از بلندای آینه امشب، لخته لخته، سراب می بارد


یک قلم مانده توی دستانم ، روح من، زیر چکمه های خداست


جانمازم شکسته و امشب قسمتم طعم طعنه های شماست


دامنم لکه های بی رنگی ست، وای بر اعتماد پاک من


دست و پا می زدم به خاطر تو، پا نهادی به قلب چاک من


دیگر این گیسوان آشفته، معنی پنجه را نمی داند


به حقیقت قسم که چشمانم، حرف آیینه را نمی خواند


مانده ام توی کوچه سرگردان، مات این سایه های تکراری


مادرم توی گریه می گوید : دختر من ،هنوز بیداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 


?پریسا | در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 10:30 | پیوند  | 
ای کاش

ای کاش
کاش کودک بودم
 
 تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
 
 عمیق ترین خواب دنیا را داشتم
 
. و صبح ها با خمیازه و عشوه ای کودکانه
 
، بعد از همه از خواب بر می خواستم.
 
ای کاش کودک بودم
 
، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
 
 و داد می زدم
 
 تا همه درد مرا بفهمند.
 
ای کاش کودک بودم
 
 تا عروسک هایم را در اختیار می گرفتم
 
 و هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم !.
 
ای کاش کودک بودم
 
، تا بزرگترین شیطنت کودکیم نقاشی روی دیوار بود.
 
 
ای کاش کودک بودم
 
 تا از ته دل می خندیدم
 
.نه اینکه مجبور باشم
 
 همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
 
ای کاش کودک بودم
 
، تا در اوج ناراحتی و درد
 
 با یک بوسه تو
 
، همه چیز را فراموش می کردم

?پریسا | در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 11:6 | پیوند  | 
رفت

روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلي خواند ،

 دلش تر شد و رفت

 چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلا د : همان روز که عاشق شده بود

 مرگ با لحظه ي ميلا د برابر شد

 و رفت

او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد

 عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

 هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

 آدمی ساده که يک روز کبوتر شد و رفت.


?پریسا | در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 15:54 | پیوند  |